مقالات علمی، پژوهشی، درسی

دلنوشته ها
درج شده در تاریخ 1393/10/01 توسط مهر آبادی.

گروه بندی
Skip Navigation Links.
همه موارد
Collapse ادبیاتادبیات
Collapse راهنمایی تحصیلیراهنمایی تحصیلی
Collapse شیمیشیمی
Collapse طرح تعالیطرح تعالی
Collapse پژوهش های همکارانپژوهش های همکاران
بررسی عوامل جغرافیایی تنش در مرزهای شمالی ایران بر اساس مدل نظری پیتر هاگت
بررسی نقش ارتباطات نوین در توسعه ی ایران
بررسی و اولویت بندی تنش های ژئوپلیتیکی اثرگذار بر گسترش نفوذ ایران شیعی در کشورهای اسلامی پیرامونی
بررسی کارکردهای پدافندغیرعامل درحوزه امنیت ملی ایران ( ارائه شده ششمین کنگره ملی انجمن ژئوپلیتیک ایران)مهرماه 93
تاثیر خودپنداره ی ریاضی دانش آموزان بر موفقیت ریاضی آنها
تحلیل تأثیرفرایند جهانی شدن بر عناصر فرهنگی اقوام ایرانی با استفاده از تکنیک SWOT
تحلیل نقش مذهب در ساختار ژئوپلیتیکی نوین خلیج فارس
تدوین و اولویت بندی راهبردهای مناسب مدیریت دریای خزر
رابطه صنعت گردشگری وتوسعه اقتصادی ایران با رویکرد اقتصاد مقاومتی(اولین همایش ملی گردشگری، جغرافیا و محیط زیست پایدار دانشگاه همدان 24/8/93)
شعر تعلیمی و جایگاه آن در دو عصر عباسی و وسیط
شناسایی تهدیدات جنگ نرم علیه ایران و ارائه راهکارهای مقابله با این گونه تهدیدات با رویکرد پدافند غیر عامل
واکاوی روش های تدریس نوین و اثرات آن در امر یاد دهی –یادگیری بر اساس سند چشم انداز ملی
Collapse پژوهشهای دانش آموزانپژوهشهای دانش آموزان
Collapse کامپیوترکامپیوتر

لیست مقالات
راههای مقابله با ریز گردها
تاریخ درج مقاله: 1396/06/25
مقالۀ جنگلانه
تاریخ درج مقاله: 1396/06/25
مدارس سبز(جم)
تاریخ درج مقاله: 1396/06/25
روابط میان طبیعت و هندسه
تاریخ درج مقاله: 1396/06/25
تأملی بر مفهوم شایستگی
تاریخ درج مقاله: 1394/10/26
توسعه و عدالت آموزشی
تاریخ درج مقاله: 1394/10/26
نیازهای مدیریت در عصر جدید
تاریخ درج مقاله: 1394/10/26
نامهربانی با مادر خلاقیت (انشاء)
تاریخ درج مقاله: 1394/10/26
آموزش درس‌پژوهی
تاریخ درج مقاله: 1394/10/26
تحول در آموزش و پرورش
تاریخ درج مقاله: 1394/10/26
طرح تعالی مدیریت مدرسه
تاریخ درج مقاله: 1394/09/22
چگونه کودکان باهوش تربیت کنیم؟
تاریخ درج مقاله: 1394/01/19
چرا نوشتن با دست مهم است؟
تاریخ درج مقاله: 1394/01/19
چرا مردهای بد پرطرفدارترند؟
تاریخ درج مقاله: 1393/11/13
قدرت ذهن ناخودآگاه برای فهم بهتر
تاریخ درج مقاله: 1393/11/13
مغزهای خارق العاده
تاریخ درج مقاله: 1393/11/13
هوش هیجانی چیست؟
تاریخ درج مقاله: 1393/11/13
دلنوشته ها
تاریخ درج مقاله: 1393/10/01
چگونه یک مقاله علمی بنویسیم؟
تاریخ درج مقاله: 1393/09/08
نوشتن مقاله پژوهشی
تاریخ درج مقاله: 1393/09/08
طالع بینی شیمی
تاریخ درج مقاله: 1393/09/08
واقعیت های علمی ولی باور نکردنی
تاریخ درج مقاله: 1393/08/26
قانون جرائم رایانه‌ای
تاریخ درج مقاله: 1393/08/26
مهم ترین عوامل در یادگیری عمیق
تاریخ درج مقاله: 1393/08/26
تست IQU
تاریخ درج مقاله: 1393/08/26
چگونه رتبه برتر کنکور شویم
تاریخ درج مقاله: 1393/07/27
روش مطالعه برای کنکور
تاریخ درج مقاله: 1393/07/27

فرات با بی تابی به خود می پیچد. شن های داغ هراسان می دوند. آفتاب ، وحشتزده امواج زرد خود را جمع می کند. بوی واقعه ای شوم در آسمان نینوا می پیچد.

آن طرف تر ... بوسه ای آمیخته با عطش ، اما پر مهر ، که بر گلوی اباعبدلله می نشیند ؛ مهر تأییدی می شود بر آن واقعه شوم.

اباعبدلله ، برای آخرین بار ، پرنده نگاهش را به سوی خیمه ها پر می دهد. سپس روی برمی گرداند. این بار تیر نگاهش سپاه ابلیس را هدف می گیرد. عاقبت با عزمی استوار، سوار بر مرکب خود به سمت یاران شیطان می تازد.

این طرف تر ... سپاه ابلیس با تیرهایی از جنس کینه و شمشیرهایی آلوده به خشم به استقبال اباعبدالله می روند. بوی واقعه ی شوم هر لحظه پررنگ تر می شود.

ناگهان ... پیکرلاله مقصد خارها می شود. شمشیرهای آلوده به زهر حسادت ، ابر سایه گستر زمینیان را پاره پاره می کنند.

کمان ها فریاد زنان از وحشت کارشان ، تیرها را به سوی بدن خون خدا هدایت می کنند.

تیرهایی که به پیکر بهترین خلق خدا می نشینند از شرم عمل قبیحشان سرخ می شوند.

فرات بی تاب تر می شود. شن های داغ ، هراسان  تن زخمی اباعبدلله را در آغوش می گیرند.

آن  طرف تر ... مرکبی بی سوار ، قاصدی می شود برای اهل خیام.

فرات بی تابانه اشک می ریزد. شن های داغ  ، هراسان ناله سر می دهند. آفتاب با انوار زرد خود ، از فرط غم صورتش را چنگ می زند. بوی واقعه ای شوم در آسمان نینوا می پیچد.

این طرف تر ... بوسه ای آمیخته با کین ، از لب تیغ ، که با خشم و حسادت بر گلوی اباعبدلله می نشاند ، مهر تأییدی می شود بر آن واقعه شوم.

(فاطمه نقوی کلاس دوم انسانی)

 

**************

این روز ها . . .

این روز ها غریب ها را خوب مهمان نوازی می کنیم چون بر روح هایمان خطی پایدار انداخته

مهمان نوازی اهل شام

بغضم را قورت می دهم

اینجا اشک هایمان برای آل حسین محدودیت سنی ندارد:

اینجا پدر ها به حال حسین

مادر ها به حال رباب و علی اصغرش

خواهر ها به حال زینب(س)

سه ساله ها به یاد رقیه ی سه ساله

نوجوانان به حال قاسم بن حسن

جوانان به حال علی اکبر

پهلوانان به حال عباس

اشک هایشان را جاری می سازندتا فرات بیشتر از این شرمنده نشود

 

                                                                                          مهتاب همپائی –سال اول دبیرستان

           

**********

صدایی می شنوم صدایی دلنشین.صدایی که نمی دانم برای کیست ؟ از کجاست؟ از کجا می اید ؟ نمی دانم این صدا ازمن چه می خواهد ؟ ولی هر چه هست .من این صدا را دوست دارم .صاحب صدایی که درروز عاشورا  فریاد زد :آیا کسی نیست مرا یاری کند؟

صدایی را دوست دارم که حماسه آفرینی اش دنیا رابه لرزه دراورد وبه همه ی دنیا ثابت کرد که آری در نتوانستن نیز بایستن است .

صدایی را دوست دارم که زمانی که خورشید سوزان لحظه ای از تابشش درنگ نمی کرد و همچون تازیانه ای بر خاک سوزان کربلا می تابید .بر وسط دشتی که ساعاتی بعد قرار بود به خونین دشت تبدیل شود .حسین ایستاده بود وبا لبانی تشنه نظاره گر خیمه هایی بود که مملو شده بود از صدای شیون کودکانی که برای قطره ای اب لبهای ترک خورده ی خود را با اشکهایی که همچون بارانی بر روی صورتهای چون ماهشان نقش بسته بود تر می کردند واو نظاره گر کودکانی بود که تمامی هستیشان در کلمه ای کوتاه خلاصه می شد آب.......

او نظاره گربچه هایی بود که با دستهایی کوچک به طرف عمو یشان می رفتند وبا گریه از او آب طلب میکردند گویی آنان امیدی دیگر جزعمو نداشتند و عموجوابی برای شیون بچه ها نداشت جز سکوت وبغضی که همچون طنابی گلوی اورا می فشردو اشک هایی که از گوشه ی چشمانش سرازیر شد وبعد ....با همان چشمانی اشک الود به برادر نگاهی کرد .نگاهی پرازحرف وچند لحظه بعد با مشکی سوار براسبی به سوی اب رفت ودر بی کران صحرا محو شد ونزدیک آب لشگری به عظمت دریا ایستاده بودولی اوبجز لبهای تشنه ی کودکان وچشمهایی در انتظار قطره ی آب چیزی نمی دید .گویی لشگر روبرو یش محو شده بودند .ناگهان همچون شیری به میدان رفت وقتی به آب رسید.وقتی که تمامی وجودش تشنه ی جرعه ای آب بودند .وقتی که تمامی بند بند به او می گفتند : که ای عباس بنوش !از این اب بنوش !ولی عباس فقط به لبهای تشنه ی امامش فکر میکرد .به لبهای بچه ها فکر می کرد .به چشم ها ی نگران برادر فکر می کرد. پس به به صدایی که در دلش می گفت:مگر تو مراد امامت نیستی؟ پس در همه حال او را یاری کن.پس با او باش پس از این آب ننوش!گوش داد. ومشکش را از آب گوارا پر کرد .به سوی خیمه حرکت کرد .اما در مسیر !در مسیری که تمامی سربازان دشمن احاطه اش کرده بودند او باز هم به امام فکر می کرد و مشک اب را محکم در دستش نگه داشت بود و می جنگید . ولی سا عاتی بعد دیگر دستی نمانده بود که بخواهد بجنگد . دیگر آبی در مشک نمانده بود که بخواهد به خیمه ها برساند.دیگر جانی نمانده بود که بخواهد یار و یاور امام باشد ودیگر عباسی نمانده بود که بخواهد همدم بچه های تشنه باشد .

وامام باز هم منتظربرای دیدن عباسش بود و کودکان ناراحت برای نیامدن عمویشان .گویی عباس آب را به خیمه ها رسانده بود چون دیگرهیچ کس به تشنگی فکر نمی کرد همه به نبود عباس به نبود ماه تابان سپاه به نبود یارویاور امام فکر می کردند نه به تشنگی و تشنه لبی.

صدایی را دوست دارم که در ظهر عاشورا باهفتادودو تن از یاران باوفایش که همچون مردان آسمانی بودندآماده برای رفتن به میدان شد وبه سوی خواهر رفت و دقیقه هایی را خیره به چشمهای نگران خواهری بود که با عشق به برادرش نگاه می کرد ودر چشم هایش حرف هایی بود. حرف هایی که توصیفش امکان پذیر نیست .گویی خواهر می دانست این نگاه آخرین نگاه است و این سکوت آخرین سکوت بین او و برادرش است واین آخرین بار است که مردمک چشمش خیره شده است به صورتی که همچون فرشتگان عرش کبریایی است و این آخرین با راست که می تواند برادر را راست قامت ببیند .و

برادر هم می دانست که این اخرین بار است که به چشمی نگران و اشک آلود خواهر

خیره می شود وبعدباهم وداع کردند بهتر بگویم آخرین وداع خود را کردند وامام سوار بر اسب سفید خود به سوی لشگری که همانند دریایی بی کران نمیتوان پایانی برایش پیداکردتاخت.ودر زهنش به چشمهای پر غم خواهری فکر میکرد. که چگونه به بر خواستن خاکی که از تاختن اسب ها بر خاک سوزان کربلا خیره شده است.

صدایی را دوست دارم که با شمشیری همچون تازیانه ای بر بدن های دشمن می کوباند و دشمنش را به زانو در می اورد. صدای مردی را دوست دارم که همچون کوهی استوار و محکم با سپاه دشمن مبارزه کرد .

اما چه بگویم از ساعاتی بعد ساعاتی که او تنهای تنهادر وسط بدن هایی که به معراج رفته بودنند ایستاده بود . صدای شیون زنانی که به خاطر غریبی همسرانشان مویه می کردند و کودکانی که به خاطر پدرانشان آه سر می دادند در گوش امام پیچیده بود .امام به سوی خیمه رفت و کودک شش ماهه اس را در آغوش گرفت و روانه ی میدان شد .امام کودکش را بالای سرش گرفت وناگهان تیری همچون خنجری گلوی کودک را پاره کرد و نبض آسمان از تپش بازماند و چشم های زینب خیره به خونی که سرازیر شده بودوامام خونی را که به زلالی اب بود به اسمان ریخت و ناگهان فرش عظیم در عرش نمایان شد فرشی از جنس حزن فرشی از جنس خون شهید مظلوم.مدتی گذشت دیگر صدای تکبیر حسین درصحرا نبود که ناگهان صدای تکبیر واه زینب(س)به صدا درامد.صدای اه خواهری که در کنار اسب خونین برادرش تنها گریه می کرد...دوان دوان به دنبال پیکر برادرش می گشت بعد از جستجوی فراوان دریافت هنوز باور نکرده بود...ایاواقعا این پیکر حق برادر من است زانوهایش دیگر تحمل ایستادن نداشت در کنار برادر زانو زدو.....اری واقعا دران لحظه ها بر زینب چه گذشت ؟هیچ کس نمی داند جز اسمانی که نظاره گر ظلم و ستم دشمنان حسین بر او بود.زینب بر سر بدن بی سر برادرش بوسه زدوبا اشکهایش بدنش راداد.دیگر رمقی برایش نمانده بود سرگردان وتنها وبی کس به دنبال کودکش که همچون فرشتگان به اوج رفته بود گشت وقتی بالای سر کودکش رسید تاب نیاورد چشم هایش را بست تا شاید این کابوس تمام شود ناگهان دران سوی دشت صدای فریاد کودکان طنین انداز شد اتش تمام دشت را فرا گرفته بودزینب سراسیمه به درون خیمه رفت به دنبال تنها یاوری که برایش باقی مانده بود اری او به دنبال سجاد رفت وچند روز بعد در مسجد یزید در حالی که از پیروزی ظاهریشان خوشحال بودند .زینب و بقیه اسرا وارد شدند .زینب همچون مردان قدم بر می داشت. اما چه بگویم از رقیه . رقیه ای که وقتی سر بریده ی پدرش را دید که مایه ی شادی و سرور یزید شده است به بالای سر پدرش رفت و به او سلام کرد. او چون بزرگان سخن می گفت او از مصیبت هایش گفت از استقامت های عمه گفت و ولی دیگر نتوانست بگوید .نتوانست این تصویر دردناک را تحمل کند.و نتوانست به پدرش بگوید :که ای بابا من ناراحت نیستم ......واز حال رفت.

زینب همچون شیر زنان خطبه ای را شروع کرد .(بسم الله الرمان الرحیم ................

)وزینب در آخر خطبه ی خود گفت (اری من به جز زیبایی چیزی ندیدم !)

آری حسین. عباس .زینب. رقیه.علی اصغر استوره هایی بی مانند هستند. استوره هایی که در فکر و ذهن ما همچون خیال است .

ودر پایان :{اگر دین ندارید آزاده مرد باشید)

                                                                                       صبا سربازی

 

***************

به نام خدای مهربان

کنار پنجره نشسته بودم و به دسته ی مقابلم خیره شده بودم روز شماری برای محرم اغاز شد..... همه در هیاهو ماشین های خاکی دوباره به شهر باز خواهد گشت با نوحه های ریتمیک تر از اهنگ های شاد و صد البته با باندهایی دوهزارپانصد دسیبل دخترها به دنبال ست مشکی از لاک گرفته تا کلیپس و پسرها مشغول نوشتن شماره به تعداد لازم فستیوال شروع خواهد شد ...... همه شاد !!! همه خرم !!!! از فرا رسیدن ماه محرم حتی کسانی که کسوت مداحی پوشیدهاند فرصت دو ماهه ی خود را از دست نخواهند داد و حساب های خود را اماده میکنند . چه ماه جالبی همه شاد همه راضی برای عزاداری !!!!!!! قطعا و یقینا صاحب عزا را این همه تظاهر و ریا  خندهای گریه نما نوحه های رقص اور اهن پاره هایی که برای چشم رو هم چشمی سنگین تر خواهد شد و بر روی دوش مردم خواهد افتاد اما........ عشق همه ریا نیست گریه های همه دروغین نیست مداحان همه تظاهر نمیکنند هستند کسانی که برای حسین دلشان بلرزد هنوز هم مراسم ساده و بی ریایی هست که بتواند هیبت و قدرت حسین را نشان دهد . در دلم غوغایی برپاست نکند روزی مجبور به گریه های دروغین شوم .

سارا قندی 204

**************

**به نام آفریننده حسین جاوادن

دلنوشته های برای امام خوبی ها

به نام عشق . این صدای تپش قلبم نیست؛ در حسینیه دل سینه زنی ست .

سلام، سلام آقا ، سلام سرور . سلام بر آن کس که عالم با شنیدن نامش خون ها گریه می کننند؛ حسین، حسین آن نامی ست گریه وار ، حسین آن نامی ست تشنه وار.

ای ارباب من ، هر زمان که واقعه ی کربلا را در ذهن خود تداعی می کنم ، هر زمان که به یاد می آورم که چطور بدن علی اصغر شش ماه ات با آن تیر زهر آگین دشمن بی رحم همچون شقایق خون رنگی پر پر شد ، اندوه و غم سراسر وجودم  را فرا می گیرد.

ای ارباب من ، چرا؟ ای دلسوز و مهربان ، آخر چرا آن دشمن بی رحم شما و اصحاب تان را تشنه لب شهید کرد؟

دخترت، امام حسین دخترت ، دختری که همچون ماه تابان برایت بود ، دختری سه ساله با پهلوی شکسته ، گوشی پاره شده و موهایی سپید که بی بی صدایش می کردند. دیدی که چطور سیلی ش می زدند؟

ای ارباب من . ای دنیای من، دل برای دیدن کربلایت بال و پر می زند. چه کنم؟ خودت بگو، با این دل چه کنم؟ حسین جانم. یک احساسی ، یک عشقی ، نمی دانم چیست ، فقط می دانم یک چیزی در بین قلب های مردم است که آنها را به سوی هییت ها و خیابان ها می کشاند برای عزاداریت ای امام.

صحرای کربلا . صحنه عاشورا این کلمات بارها و بارها در ذهنم نقش می بندد.

ابوالفضل برادرت امام حسین ؛ دنیایت ، عشقت، علاقه ات آن کس که برای سیراب کردن رقیه ی سه ساله ات و آن طفل معصوم شش ماه ات رفت و دست های زیبایش از بدن جدا شد و دریای از خون را در دجله فرات پدید آورد؛ دنیای از عشق است؛ دنیای از مهربانی ست.

ای ارباب من دنیای از حرف را با شما دارم اما نمی توانم بر زبان برایتان باز گو کنم فقط می توانم بگوییم شما دنیای از ایثار و گذشت هستید.

بر صبر تو ای حسین من حیران شدم                                                                 بر درد تو ای حسین من گریان شدم

 

 

 

نام : فاطمه امیدی کیا

دبیرستان : سلمان فارسی

کلاس : 101***********

 


Today at 8:44 AM

السلام علیک یا ابا عبد الله

 

حسین بن علی (ع) بزرگ مرد عالم از ابتدای خلقت جهان تا ابد بوده و خواهد بود آری او تربیت یافته دامان علی بن ابی طالب و فاطمه زهرا دخت گرامی نبی خاتم می باشد و در دوران عمرشریف خویش  پیامبر (ص) ، مولی الموحدین علی بن ابی طالب و صدیقه کبری حضرت فاطمه (س) و وجود مقدّس کریم اهل بیت را درک کرده است . در زمان تولدّش ، پطروس، یکی از فرشتگان عالم ماورا که به دلیل سهل انگاری در انجام وظایف اش از درگاه حضرت حق رانده شده و بالهایش سوخته بود به یمن وجود حسین بن علی (ع) بخشیده شده و نجات یافت . آری حسین کشتی نجات و چراغ هدایت می باشد . ( انّ الحسین سفینه النجاه و مصباح الهدی ) امام حسین که می دید معاویه بن ابو سفیان چه بدعت هایی در دین اسلام وارد کرده است و چگونه عوام الناس را فریب داده چاره ای جز نثار خون خویش و خاندانش برای زنده کردن و برپایی دین خدا نداشت و پس از مرگ معاویه ملعون هنگامی که برخلاف عهد نامه بسته شده بین امام حسین (ع) و معاویه که شرح آن عهد نامه خود ساعت ها زمان می طلبد ، یزید نا بکار را جانشین خود قرار داد و امام حسین را به بیعت اجباری دعوت کرد و صراحتاً عمّال یزید اعلام کردند که با یزید بیعت خواهی کرد و یا سر از بدن امام جدا کرده و امام را گردن بزنید . آری امام حسین که تربیت شده علی مرتضی یکانه  مرد عالم است برای درهم شکستن بدعت های ایجاد شده توسط امویان و دیگر فاسدینی که بعد از رحلت نبی اکرم (ص) تا سال 60 هجری در دین به وجود آمده بود چاره ای جز قیام نداشت . از این رو به همراه یارانش و جمع کثیری از خاندانش در سال 60 هجری از مدینه به مکه  و مکه به کربلا آمد و در سال 61 هجری در برابر سپاه کفر به سر کردگی عمر بن سعد ملعون قرار گرفت .

 

امام (ع) به دفعات آن قوم به ظاهر مسلمان را به حق دعوت کرد و از ظلم و بیداد بنی امیه و از بدعت های ایجاد شده توسط  آنان در دین به گوش آن سپاه کفر گفت ولیکن گوش شنوایی در آن جمع نبود تا ندای حق را بشنود جز حر بن ریاحی که از سپاه کفر جدا و به سوی حضرت آمد و در رکاب ایشان تا آخرین نفس جنگید . از جمله سخنان گهر بار امام حسین (ع ) با آن سپاه کفر و شرک عبارت بود از :

 

-          پرهیز کن از ستم به هر کسی که غیر از خدا یاوری ندارد .

 

-          مرگ با عزت بهتر است از زندگی با ذلت .

 

-          اگر دین نداریر لا اقل آزاد مرد باشید .

 

-          هر کسی کاری را از روی گناه دنبال کند آنچه آرزو دارد از دست می دهد و آنچه می ترسد بدان گرفتار می شود .

آری امام حسین (ع) درس عملی به همه آزادگان داد که هرگز نباید تسلیم ناحق  و ظلم و جور شد ، یزید که می خواست با کشتن امام هر گونه مانعی را از سر حکومتش بر داد با شهادت امام و یارانش پایه های حکومت خود را درهم شکست و خون امام (ع) باعث بیداری و آگاهی امت اسلامی گردید و نهال نوپای اسلام بت خون امام (ع) و اصحابش جانی دوباره گرفت  و پس از 14 قرن هرگاه ذکر نام آن حضرت می گردد قلب های عشاق و مومنین واقعی به تپش می افتد و دیدگان خو ن می گرید .

 

فاطمه کشفی جو سال اول دبیرستان نمونه دولتی سلمان فارسی

 

 بنام خدا

 

گاهی قلبت بی قراری می کند ...

دردی بیگانه وجودت را فرا می گیرد ...

عقلت پای درد دل قلبت می نشیند ...

قلبت گلایه می کند از سختی دنیا ، گلایه می کند از غریبه بودن آدم ها

و هزاران گلایه ی دیگر ...               

و نوری از گوشه ی عقلت درخشیدن می گیرد

و عقلت زبان باز می کند و می گوید : کسی هست که مهربانی اش تحمل همه سختی ها را ممکن می کند ...

عشقش مایه ی آرامش است

و دوستی اش بر زخم تمام غریبگی ها مرهم است

نزدیکی اش به تو نزدیکی زمینی نیست ، از جنس دیگری است ، او از رگ گردن به تو نزدیک تر است ...

« نحن اقرب الیکم ... »    

و بهتر از هر کس دیگری پای صحبتت می نشیند تنها کافی است که

صدایش کنی ...

با نهایت علاقه ...

« ادعونی ... »                                    

و پاهایت نیرو می گیرد ، بر میخیزی ، کتابی غرق در نور را می گشایی و با نهایت علاقه با او سخن می گویی .....

 

 

نرگس خائفی

 

 

بسم الرحمن الرحیم

 صدایی می شنوم صدایی دلنشین.صدایی که نمی دانم برای کیست ؟ از کجاست؟ از کجا می اید ؟ نمی دانم این صدا ازمن چه می خواهد ؟ ولی هر چه هست من این صدا را دوست دارم .صاحب صدایی که درروز عاشورا  فریاد زد :آیا کسی نیست مرا یاری کند؟

صدایی را دوست دارم که حماسه آفرینی اش دنیا رابه لرزه دراورد وبه همه ی دنیا ثابت کرد که آری در نتوانستن نیز بایستن است .

صدایی را دوست دارم که زمانی که خورشید سوزان لحظه ای از تابشش درنگ نمی کرد و همچون تازیانه ای بر خاک سوزان کربلا می تابید .بر وسط دشتی که ساعاتی بعد قرار بود به خونین دشت تبدیل شود .حسین ایستاده بود وبا لبانی تشنه نظاره گر خیمه هایی بود که مملو شده بود از صدای شیون کودکانی که برای قطره ای اب لب های ترک خورده ی خود را با اشک هایی که همچون باران بر روی صورت های چون ماهشان نقش بسته بود تر می کردند واو نظاره گر کودکانی بود که تمامی هستیشان در کلمه ای کوتاه خلاصه می شد آب.......

او نظاره گربچه هایی بود که با دست هایی کوچک به طرف عمو می رفتند وبا گریه از او آب طلب می کردند گویی آنان امیدی جزعمو نداشتند و عموجوابی برای شیون بچه ها نداشت جز سکوت وبغضی که همچون ریسمانی گلوی اورا می فشرد و اشک هایی که از گوشه ی چشمانش سرازیر شد وبعد ....با همان چشمانی اشک الود به برادر نگاهی کرد .نگاهی پرازحرف وچند لحظه بعد با مشکی سوار براسبی به سوی اب رفت ودر بی کران صحرا محو شد ونزدیک آب لشگری به عظمت دریا ایستاده بود ؛ولی اوبه جز لب های تشنه ی کودکانوچشمهایی در انتظار قطره ی آب چیزی نمی دید .گویی لشگر روبرو یش محو شده بودند .ناگهان همچون شیری به میدان رفتوقتی به آب رسید.وقتی که تمامی وجودش تشنه ی جرعه ای آب بودند .وقتی که تمامی بند بند به او می گفتند : که ای عباس بنوش !از این اب بنوش !ولی عباس فقط به لبهای تشنه ی امامش فکر میکرد .به لبهای بچه ها فکر می کرد .به چشم ها ی نگران برادر فکر می کرد. پس به به صدایی که در دلش می گفت:مگر تو مراد امامت نیستی؟ پس در همه حال او را یاری کن.پس با او باش پس از این آب ننوش!گوش داد. ومشکش را از آب گوارا پر کرد .به سوی خیمه حرکت کرد .اما در مسیر !در مسیری که تمامی سربازان دشمن احاطه اش کرده بودند او باز هم به امام فکر می کرد و مشک اب را محکم در دستش نگه داشت بود و می جنگید . ولی سا عاتی بعد دیگر دستی نمانده بود که بخواهد بجنگد . دیگر آبی در مشک نمانده بود که بخواهد به خیمه ها برساند.دیگر جانی نمانده بود که بخواهد یار و یاور امام باشد ودیگر عباسی نمانده بود که بخواهد همدم بچه های تشنه باشد .

وامام باز هم منتظربرای دیدن عباسش بود و کودکان ناراحت برای نیامدن عمویشان .گویی عباس آب را به خیمه ها رسانده بود چون دیگرهیچ کس به تشنگی فکر نمی کرد همه به نبود عباس بهنبود ماه تابان سپاهبه نبود یارویاور امام فکر می کردند نه به تشنگی و تشنه لبی.

 صدایی را دوست دارم که در ظهر عاشورا باهفتادودو تن از یاران باوفایش که همچون مردان آسمانی بودندآماده برای رفتن به میدان شد وبه سوی خواهر رفت و دقیقه هایی را خیره به چشمهای نگران خواهری بود کهبا عشق به برادرش نگاه می کرد ودر چشم هایش حرف هایی بود. حرف هایی که توصیفش امکان پذیر نیست .گویی خواهر می دانست این نگاه آخرین نگاه است و این سکوت آخرین سکوت بین او و برادرش است واین آخرین بار است که مردمکچشمش خیره شده است به صورتی که همچون فرشتگان عرش کبریایی است و این آخرین با راست که می تواند برادر را راست قامت ببیند .و

برادر هم می دانست که این اخرین بار است که به چشمی نگران و اشک آلود خواهر

خیره می شود وبعدباهم وداع کردند بهتر بگویم آخرین وداع خود را کردند وامام سوار بر اسب سفید خود به سوی لشگری که همانند دریایی بی کران نمیتوان پایانی برایش پیداکردتاخت.ودر زهنش به چشمهای پر غم خواهری فکر میکرد. که چگونه به بر خواستن خاکی که از تاختن اسب ها بر خاک سوزان کربلا خیره شده است.

  صدایی را دوست دارم که با شمشیری همچون تازیانه ای بر بدن های دشمن می کوباند و دشمنش را به زانو در می اورد. صدای مردی را دوست دارم که همچون کوهی استوار و محکم با سپاه دشمن مبارزه کرد .

  اما چه بگویم از ساعاتی بعد ساعاتی که او تنهای تنهادر وسط بدن هایی کهبه معراج رفته بودنند ایستاده بود . صدای شیون زنانی که به خاطر غریبی همسرانشان مویه می کردند و کودکانی که به خاطر پدرانشان آه سر می دادند در گوش امام پیچیده بود .امام به سوی خیمه رفت و کودک شش ماهه اس را در آغوش گرفت و روانه ی میدان شد .امام کودکش را بالای سرش گرفت وناگهانتیری همچون خنجری گلوی کودک را پاره کرد و نبض آسمان از تپش بازماند و چشم های زینب خیره به خونی که سرازیر شده بودوامام خونی را که به زلالی اب بود به اسمان ریخت و ناگهان فرش عظیم در عرش نمایان شد فرشی از جنس حزن فرشی از جنس خون شهید مظلوم.مدتی گذشت دیگر صدای تکبیر حسین درصحرا نبود که ناگهان صدای تکبیر واه زینب(س)به صدا درامد.صدای اه خواهری که در کنار اسب خونین برادرش تنها گریه می کرد...دوان دوان به دنبال پیکر برادرش می گشت بعد از جستجوی فراوان دریافت هنوز باور نکرده بود...ایاواقعا این پیکر حق برادر من است زانوهایش دیگر تحمل ایستادن نداشت در کنار برادر زانو زدو.....اری واقعا دران لحظه ها بر زینب چه گذشت ؟هیچ کس نمی داند جز اسمانی که نظاره گر ظلم و ستم دشمنان حسین بر او بود.زینب بر سر بدن بی سر برادرش بوسه زدوبا اشکهایش بدنش راداد.دیگر رمقی برایش نمانده بود سرگردان وتنها وبی کس به دنبال کودکش که همچون فرشتگان به اوج رفته بود گشت وقتی بالای سر کودکش رسید تاب نیاورد چشم هایش را بست تا شاید این کابوس تمام شود ناگهان دران سوی دشت صدای فریاد کودکان طنین انداز شد اتش تمام دشت را فرا گرفته بودزینب سراسیمهبه درون خیمه رفت به دنبال تنها یاوری که برایش باقی مانده بود اری او به دنبال سجاد رفت وچند روز بعد در مسجد یزید در حالی که از پیروزی ظاهریشان خوشحال بودند .زینب و بقیه اسرا وارد شدند .زینب همچون مردان قدم بر می داشت. اما چه بگویم از رقیه . رقیه ای که وقتی سر بریده ی پدرش را دید که مایه ی شادی و سرور یزید شده است به بالای سر پدرش رفت و به او سلام کرد. او چون بزرگان سخن می گفت او از مصیبت هایش گفت از استقامت های عمه گفت و ولی دیگر نتوانست بگوید .نتوانست این تصویر دردناک را تحمل کند.و نتوانست به پدرش بگوید :که ای بابا من ناراحت نیستم ......واز حال رفت.

زینب همچون شیر زنان خطبه ای را شروع کرد .(بسم الله الرمان الرحیم ................

)وزینب در آخر خطبه ی خود گفت (اری من بجز زیبایی چیزی ندیدم !)

آری حسین. عباس .زینب. رقیه.علی اصغر استوره هایی بی مانند هستند. استوره هایی که در فکر و ذهن ما همچون خیال است .

ودر پایان :{اگر دین ندارید آزاده مرد باشید}

 

صبا سربازی

 

 

چگونه زبان قاصرم با چون تویی سخن بگوید ؟

تو دریای بخشندگی و من بیابانی پر از خار ...

تو را صاحب عزت و جلال می نامند

بگذار برایت از کلنجار های قلب و عقلم بنویسم :

گاهی که قلبم بی قراری می کند ...

و دردی بیگانه وجودم را فرا می گیرد ...

عقلم پای درد دل قلبم می نشیند ...

قلب زخمی ام گلایه می کند از سختی دنیا ، گلایه می کند از غریبه بودن آدم ها

و هزاران گلایه ی دیگر...

و نوری از گوشه ی عقلم می درخشد

و عقلم زبان می کشد و می گویدخدایی داری که مهربانی اش تحمل همه ی سختی ها را ممکن می سازد ...

راست می گوید که عشقت مایه ی آرامش است ؟

و د وستی ات مرهمی بر زخم تمام غریبگی ها ؟

می گوید نزدیکی ات به من نزدیکی زمینی نیست ؛ از جنس دیگری است .

آری ، تو را احساس می کنم ، تو از رگ گردن به من نزدیک تری مگر نه آین که گفته ای :

             « نحن اقرب الیه من حبل الورید »    ق . 16

عقلم می گوید بهتر از هر کس دیگری پای صحبتم می نشینی تنها کافی است که

صدایت کنم ...

با نهایت علاقه ...

« ادعونی استجب لکم »    غافر . 60

قلب پر هیجانم در زندان سینه ام بی قراری می کند و حالی که مروارید اشک گونه هایم را نوازش می کند و قلبم آکنده از عشق به محبوب است پاهایم نیرو گرفته است و میخواهم کتابی غرق در نور را بگشایم و با نهایت علاقه با تو سخن بگویم ...

تو را به خدایی و پادشاهیت قسم می دهم حال که شیدا شده ام و از شراب عشق مست گشته ام مرا به غایتی از عشق برسان که دل به عشق دیگری نسپارم مگر نه آنکه عشق به تو بهترین عشق هاست ؟

نرگس خائفی

 

 

 



آخرین اخبار:
پیوند های مفید:
تماس با ما:

سلمان فارسی
33832090,33822400,33642064
خیابان سه راه افسریه-شهرک والفجر، فرعی هنرستان، کوچه فریدون محمدی
کلیه حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به موسسه فرهیختگان جوان می باشد.
برای استفاده بهینه از این وب سایت از مرورگرهای مدرن مانند IE 9+ ، FireFox یا Google Chrome استفاده نمایید.